تبليغاتX
هلياپوچ

مجید جان، دلبندم

این نامه را برای تو می‌نویسم، برای تویی که از پنگوئن‌ها، چای ژینگو، خورشت فسنجان و نشنال‌جئوگرافیک حرف می‌زدی... تویی که از بین آن همه نیمکت خالی، صاف می‌رفتی و می‌نشستی روی کلاه من و لهش می‌کردی، تویی که گوشواره داشتی، دراچنا به خوردمان می‌دادی و توی جیب‌هایت پر از خلال دندان بود!

مجید جان، دلبندم

این چیزها تاثیر علف است، نه آن علف هرز که می‌کشند و از پست‌مدرنیسم و حقیقت زندگی که هرزتر است حرف می‌زنند، نه...
این چیزها تاثیر علف است و منظورم همان علفیست که باید به دهن بزی شیرین بیاید.
یادت است یک بار برگشتم و بهت گفتم دوستت دارم؟
چرا آن موقع خندیدی؟
بعد هم گفتی من خل شده‌ام!
و احتمالا توی کله‌ام تومور مغزی دارم!
می‌دانی من آن لحظه به چه چیز فکر می‌کردم؟ به چروک‌های دور چشمهایت، لب‌های پوسته پوسته شده‌ات، آن تکه شکلاتی که گوشه‌ی لپت بود و دوست داشتم خودم را توی بغلت بیندازم و های های گریه کنم!
اما نکردم!
یک سیگار برداشتم و ولو شدم روی صندلی و به مولکولهای اکسیژنی فکر کردم که در فاصله‌ی صندلی من و جایی که تو نشسته‌ای شناورند!

مجید جان، دلبندم

حالا که فکر می‌کنم...آن لحظه مهم‌ترین لحظه‌ی زندگی ما بود، یا لا‌اقل می‌توانست باشد!
ما می‌توانستیم قبل از این که تو بدون چمدانت بروی، همدیگر را در آغوش بگیریم، دور میز و صندلی‌های آشپزخانه برقصیم، غذا درست کنیم و من روی یقه‌ی همه‌ی لباسهای سفیدت ردی از رژلب بگذارم!
ما می‌توانستیم برویم یک جای دور و خودمان را از شر همه‌ی آدمها، همه‌ی پدرها و همه‌ی مادرهایی که نمی‌گذاشتند به دیدنت بیایم خلاص کنیم.
می‌توانستیم از بوی تهوع آور آمپول و الکل و بیمارستان و شیمی درمانی فرار کنیم...برویم یک جا و سلولهای سرطانی توی خونت را هم با خودمان نبریم...

می‌توانستیم مجید، به خدا، می‌توانستیم!

حالا کجایی؟

دو متر زیر پای من؟ شاید هم سه متر! تصور کردن تو در لباس مرده‌ها برایم سخت است...از تصور مخلوط آب و کافور با عطر بدنت رعشه می‌گیرم

تو رفتی

بدون من

و این بازی هم تمام شد!

نوشته شده توسط هلیا حنیفی در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 |
به یک بازیگر اکازیون
مرد... سی تا سی‌وپنج ساله
زیبا، جادار، مطمئن
با تمام امکانات بازیگری
ترجیحا با اسانس لُری نیازمندیم!

نوشته شده توسط هلیا حنیفی در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 |
مادرم چهارتا به دَر زد
تَق تَق تَق تَق
طبعا من باید می‌گفتم
" اِهِم؟ "
ولی نگفتم
بعد مادرم سه تا به دَر زد
تَق تَق تَق
طبعا من باید می‌گفتم
" هوم؟ "
ولی نگفتم
بعدش مادرم دوتا به در زَد
تَق تَق
طبعا من باید می‌گفتم
"هان؟ "
ولی نگفتم
بعدش مادرم دیگر به دَر نزد
...
خودش را مثل موج کوبید به دَر
پرسید
" کی اونجاست؟ "
گفتم
" من! "
گفت
" با کی داری حرف می‌زنی؟ "
گفتم
" خودم! "

 

نوشته شده توسط هلیا حنیفی در شنبه دوازدهم آذر 1390 |
شبِ پاییزی
تولدِ من
و برگهایِ نارنجیِ پیاده‌رو
نوشته شده توسط هلیا حنیفی در پنجشنبه دهم آذر 1390
من دیگر خواب نمی‌بینم، من دیگر سیگار نمی‌کشم.                            
من دیگر حتی گذشته‌ای ندارم
من بدون تو کثیفم، من بدون تو زشتم
 مثل یتیمی در پرورشگاه
من دیگر حتی زندگیم را برای زندگی کردن نمی‌خواهم
وقتی تو می‌روی، زندگی من متوقف می‌شود
بدون هیچ زندگی، و حتی تختم هم
تبدیل به سکوی ایستگاه انتظار می‌شود
وقتی که تو از آن بیرون رفته باشی

من بیمارم، کاملا بیمار
مثل زمانی که مادرم هر شب از خانه بیرون می‌رفت
و من را با تمام نا امیدی‌هایم تنها می‌گذاشت

من بیمارم، واقعا بیمار
آمدن تو، نمی‌دانم چه وقت اتفاق خواهد افتاد
و رفتن تو، نمی‌دانم به کجا خواهد بود
و به همین زودی دوسال می‌شود
که تو رفتی

مثل یک تکه سنگ، مثل یک گناه
من در تو گرفتارم
خسته‌ام، فرسوده‌ام
از اینکه وانمود کنم خوشحالم، وقتی که آنها هم اینجا هستند

تمام شب می‌نوشم، اما همه‌ی گیلاسهای ویسکی
برای من مز‌ه‌ی یکسانی دارد
و هر قایقی پرچم تو را حمل می‌کند
دیگر نمی‌دانم به کجا بروم، تو همه جا هستی

من بیمارم، کاملا بیمار
خون من در بدن تو جریان دارد
و من مثل یک پرنده‌ی مرده هستم، وقتی که تو ... تو در خوابی

من بیمارم، واقعا بیمار
تو مرا از تمام آوازهایم محروم کردی
تو مرا از تمام کلماتم خالی کردی
 من قبل از وجود تو استعداد زندگی داشتم

این عشق اگر ادامه پیدا کند مرا خواهد کشت
و من و مرگ با هم، تنها خواهیم بود
مثل بچه‌ای ابله در کنار رادیو
که گوش می‌دهد به آوازی با صدای خود من که خواهد خواند:

من بیمارم، کاملا بیمار
مثل زمانی که مادرم هر شب از خانه بیرون می‌رفت
و من را با تمام نا امیدی‌هایم تنها می‌گذاشت

من بیمارم، همین است، بیمار
تو مرا از تمام آوازهایم محروم کردی
تو مرا از تمام کلماتم خالی کردی
و من صاحب قلبی هستم کاملا بیمار
احاطه شده در سنگرش
می‌شنوی؟ من بیمارم

 برگردان :هلیا حنیفی

 

گوش کنید

نوشته شده توسط هلیا حنیفی در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 |

کنار پنجره نشسته‌ام، به سیگارم پک می‌زنم، آت و آشغالهای بالکن آپارتمان روبرویی‌مان را ورانداز می‌کنم و به تو فکر می‌کنم. به تنها شبی که همدیگر را دیدیم و به دو سه ساعتی که من، کنار دستت توی ماشین نشسته بودم. به دو سه ساعتی که قلبم داشت از سینه کنده می‌شد، صورتم از نوشیدن یک قوطی کامل وودکا داغ شده بود و بوی ادکلن تو، توی ماشین پیچیده بود و شب، تاریک بود و خیابان‌ها خلوت بودند و ما با هم بودیم و ما با هم بودیم و ما با هم بودیم و ...

چقدر دوست دارم این ما با هم بودیم را همینجوری تا آخر بنویسم. اینقدر بنویسم تا جادو و جمبلی بشود و چهل روز به عقب برگردیم و دوباره صورتم از نوشیدن یک قوطی کامل وودکا داغ شود و بوی ادکلن تو، توی ماشین بپیچد و شب تاریک باشد و خیابان‌ها خلوت.
آن وقت باز هم تو برای من رانندگی می‌کنی و من با ناخن‌های بلندم با موهای نرم و یکنواخت روی دست‌هایت بازی می‌کنم...در حالی که هیچ حرفی بینمان رد و بدل نمی‌شود...یا شاید هم بیشترشان را فراموش کرده‌ام.

تا ساعت چهار و پنج شب همینجوری کنار پنجره می‌نشینم و سعی می‌کنم آت و آشغال‌های بالکن آپارتمان روبرویی را به کمک نور ضعیف لامپ‌های داخل کوچه تشخیص بدهم. دیگ‌های پختن آش نذری و دبه‌های جورواجور ترشی و یکی دو تا جعبه‌ی پیاز و سیب‌زمینی و از اینجور مزخرف‌ها. تمام این ساعت‌های شب کارم این است. آدم‌های تک و توکی آن پایین از توی خیابان رد می‌شوند و چشم‌هایشان صاف می‌افتد طرف من.
این بالا یک نور نارنجی رنگ می‌بینند که هر چند ثانیه یک بار برق می‌زند و بعد تاریک‌تر می‌شود و دست آخر فقط خاکستری از آن به جا می‌ماند. آن‌هایی که چشمشان تیزتر است و سوسک نر و ماده را از یک مایلی تشخیص می‌دهند، شاید بتوانند موهایم را ببینند که در جریان ملایم و یکنواخت باد تکان می‌خورد...موهایی که ای کاش آنقدر بلند بود، آنقدر بلند و جادویی که می‌توانستم یک روز مثل راپونزل تو را در آن گیر بیندازم و دست و پایت را زنجیر کنم...تویی که صبح تا شب پشت میز تحریرت می‌نشینی و می‌نویسی.
اینکه ساعت چهار صبح تو را موقع نوشتن، پشت میز تحریرت تصور کنم، جوری که با دست‌های پرمویت تند تند تایپ می‌کنی و قهوه‌ی تلخ می‌خوری اندازه‌ی یک بطری وودکا سرحالم می‌آورد.

ساعت پنج صبح کنار پنجره، روی مبل راحتی خوابم می‌برد...در حالی که جا سیگاری پر شده است از سیگارهای هلندی که خودت یادم دادی چطور بپیچمشان، سیگارهایی که با رژلب قرمز نقش و نگار لب‌هایم را برایت رویشان حک کرده‌ام و این بهترین چیزی است که می‌تواند خواب آدم را بکر کند...پاهایم توی جوراب‌های صورتی با گل‌های فیروزه‌ای و بنفش گرم است...می‌دانم الان داری در حسرت اینکه کنار مبل بنشینی و نگاهم کنی بلندترین رمان عمرت را می‌نویسی... امیدوارم در آخرین رمانت این راز را کشف کنی...اینکه هر شب به کوچه‌ی تاریک نگاه می‌کنم، سیگار می‌کشم و به تو فکر می‌کنم، در حالی که یک تصمیم قاطع و مرموز از طرف من اجازه نمی‌دهد که دیگر هیچ وقت همدیگر را ببینیم.
تصمیم‌های زنانه‌ی قاطع و مرموز، به اندازه‌ی طعم همان سیگارهای هلندی خواب آدم را بکر می‌کند.

 

نوشته شده توسط هلیا حنیفی در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 |

وجه مشترک من و هاروکی موراکامی اینه که هر دو نمایش میخونیم...به غیر از اون من هر نوع رابطه‌ای بین خودم و این یارو ژاپنیه رو تکذیب می‌کنم، کسی که این همه ورزش خوب و مفرح تو دنیا رو ول کنه و بره بچسبه به دوی ماراتن، باید خیلی آدم قزمیت و خسته کننده‌ای باشه!
به نظرم تنها چیزی که تو دنیا ارزش نداره دویدنه...هیچ ایده‌ای توش نیست...من که اغلب قدم می‌زنم، تمام وقت قدم می‌زنم. هر روز...چند قدم...بعد وای میستم...به جلو زل می‌زنم و باز چند قدم دیگه...همین‌جوری هیجده سال از عمرمو گذروندم...سوای اون یه سالی که اصلا راه رفتن بلد نبودم...اون موقع‌ها هم هرچند که الان از روی حافظه‌ام پاک شده، احتمالا فقط همینجوری زل می‌زدم!

نصف چیزهایی که امروز می‌نویسم رو از همین زل زدنهای روزانه یاد گرفتم! تازگیها هم که به ولگردی مبتلا شدم، منظورم از وقتیه که گواهینامه کوفتی رانندگی‌مو گرفتم...بارون و یه رانندگی با سرعت چهل، پنجاه، در حالی که سعی می‌کنم یه چیزی رو ببینم که تغییرش بدم...با این که چیزی نیست، هیچوقت نبوده...اما هنوز به نظرم قدم زدن و رانندگی کردن توی یه دنیای دروغی و متزلزل خیلی بهتر از دویدنه، اینو از ته قلبم میگم.

با این حال توی سه ماه گذشته، من تمام دوشنبه‌ها رو دویدم...هر روز صبح دوشنبه با همکلاسی‌هام توی دانشکده تربیت بدنی، هفت هشت ده بار دور زمین بسکتبال دویدم، بدون این که حتی یکی از انگشتهام به توپ مقدس بسکنبال بخوره، فقط دویدم و پریدم و قر سیصدوشصت درجه دادم! بهش میگن آمادگی مزخرف جسمانی! اونم در کنار آدمهایی که گاهی فراموش میکردن عضو بوگندویی به اسم زیربغل و خشتک دارند و با یه استاد اعصاب خورد کن خیکی، که کورنومترشو به طرز ابلهانه‌ای مینداخت دور گردنش و با صدای زیر زنونه فریاد میزد:
ـــ سریعتر بچه‌ها...خیال کنید گرگ دنبالتونه!

راستش توی اون لحظه دلم میخواست برگردم و با کف کفش آل استار یه دونه تو صورت گرگ بزنم و چهارتا تو چونه‌ی معلم! اما از چشمهای آبی و موهای بلوند خودم خجالت می‌کشیدم، این دو تا تنها نشونه‌های ظرافت و زنانگی من هستند چون بدون اونها فقط میتونستم در حد یه حلزون شهوت برانگیز باشم! خونه‌مو بندازم رو دوشم و برم یه گوشه‌ی چاردیواریم خودم با خودم جفتگیری کنم و توله پس بندازم!
هرچند که اونقدرها هم به حالم فرق نمی‌کرد، حتی به نظرم چند تا بچه حلزون مامانی و شیطون میتونستند حس مادریمو تحریک کنند و بشن دلخوشی‌های زندگیم...بعد وقتی پیر می‌شدم، برام کتاب می‌خوندند و لگن تو رختخوابم میگذاشتند...اونوقت با اون بنیه، توی اون سن و سال، سرمو عقب می‌بردم، خیره می‌شدم به سقف و قبل از این که چشمهامو ببندم، وصیت می‌کردم که لاکمو بدن به پسر بزرگم!

دیروز از نقطه‌ی شروع تا خط پایان به همین موضوع فکر می‌کردم...خودمو حلزونی می‌دیدم که تمام تنهایی‌اش را پذیرفته...حلزونی که تو سه دقیقه تونست هشت بار دور زمین بسکتبال بدوه و بدون هیچ شکی از همه‌ی دخترهای دانشکده بهتر بود!

+ (photo by Curly)

نوشته شده توسط هلیا حنیفی در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 |

من حالا سر کلاس درس هستم. یک دختری که صبح علی‌الطلوع کلاه منگوله دار بچه چهار ساله‌ای را از روی بند رخت کش رفته، در مورد اگزیستانسیالیسم حرف می‌زند.
مشکل اینجاست که یک کلمه از حرفهایش را نمی‌فهمم. طوری از سارتر و کامو و سیمون دوبوار حرف می‌زند که انگار سالها در یک بار می‌نشستند و هسته‌ی گیلاس قورت می‌داده اند! کمی از این می‌گوید و کمی از آن...مچ دستهایش را به طرز ناشیانه‌ای در هوا تکان می‌دهد و شعر می‌خواند.
بعد یک عده بچه مزلف مو فرفری که مغزشان طاس است دست می‌زنند.
من هنوز دارم به صدای خرناسهای نفر کناریم گوش می‌دهم که احتمالا در زندگی قبلی‌اش خرس قطبی بوده و اینطور راحت به خواب زمستانی‌اش می‌پردازد...سرش روی صفحه‌ی ۹۶۴ کتاب مکتبهای ادبی است، دهانش باز است و آب دهانش روی صفحه‌ی ۹۶۵، درست روی کلمه‌ی ژان پل سارتر جوان ریخته!
طفلک سارتر اگر می‌دانست که بعدها دانشجویان چطور با مساله‌ی اگزیستانسیالیسم برخورد می‌کنند، و چطور روی اسمش آب دهان می‌اندازند، شاید هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت نه اگزیستانسیالیست را مطرح می‌کرد و نه اصالت وجود را!

نوشته شده توسط هلیا حنیفی در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 |

این حادثه معمولا یک بار در هفته، آن هم فقط در روزهای جمعه اتفاق می‌افتد...روزی که مسلما برای خوابیدن در خانه و ماندن توی رختخواب بهترین روز دنیاست، گرگوار سامسا با افسردگی خاطر خمیازه می‌کشد، چشمان پف کرده‌اش را دور اتاق می‌گرداند، دست و پایش را توی شکمش جمع می‌کند و مثل کسی که مهمترین شغل دنیا را دارد، به یک موتور هارلی دیویدسن بزرگ تبدیل می‌شود.
در آن لحظه عفت خانوم همسرش، با تانی به طرف او خم می‌شود، هر چه ماچ از دهانش در می‌آید نثار سبیل‌های دسته موتوری گرگوار می‌کند و زیر لب زمزمه می‌کند:

ـــ هارلی...هارلی عزیزم، من با تو احساس همدردی می‌کنم...اینقدر کسل کننده نباش عزیزم. برای من که جمعه‌ها بهترین روز دنیاست!
بعد دستش را دراز می‌کند، ربدوشامبر خوشگل نارنجی‌اش را به تن می‌کند و توی گوشهای گرگوار که حالا به آینه‌های محدب معرکه‌ای تبدیل شده‌اند به آرایش موهایش می‌پردازد.

قبلا روزهای جمعه برای عفت خانوم و گرگوار هیچ شکوه ویژه‌ای نداشت...گرگوار روی کاناپه دراز می‌کشید، روزنامه‌ ورزشی را ورق می‌زد، یا به تلویزیون نگاه می‌کرد و عفت خانوم در آشپزخانه برای جلب کردن کوچکترین توجهی، جیرینگ جیرینگ بشقاب‌ها و لیوان‌ها را به هم می‌کوبید...

اما یک روز صبح اتفاق عجیبی افتاد...آن روز هوا هنوز گرگ و میش بود. گرگوار به پشت خوابیده بود، هنوز نگاه کسی را داشت که پس از خوابی طولانی خستگی از تن به در نکرده‌اند...دوست داشت کمی بیشتر بخوابد اما یاد بدبختی‌اش افتاد، شب قبل به عفت خانوم قول داده بود که بروند اسکی...خدا خدا می‌کرد که این پیست‌های لعنتی هنوز باز نشده باشند که صدای عفت خانوم به گوشش رسید!

ـــ گرگوار، گرگوار! نمی‌خواد خودتو به خواب بزنی...میدونم بیداری! میخوای همه روزو تو رختخواب بمونی؟ شک ندارم، شک ندارم که تو اینقدر تنبلی که امروز هم به قولت عمل نمی‌کنی!

گرگوار آشفته و بی‌محابا فریاد زد: نه عزیزم...بیدارم...حتما به قولم عمل می‌کنم.

اما صدای او با یک طنین مزخرف و مسخره از دهانش خارج شد...درست مثل این که یک نفر استارت بزند!
گرگوار حیرت کرد، دستش را به دیوار گرفت تا به عادت همیشه بلند شود اما به جای دست و پا با یک حفت لاستیک البرز مواجه شد که در امتداد بدنش قرار گرفته بود!
ناگهان درد و رنج طاقت فرسایی به سراغش آمد.پیش خودش خیال کرد که اگر عفت خانوم او را به این حال و روز ببیند چه اتفاقی برایش می‌افتد؟
قیافه‌ی همسرش را تصور کرد که او را می‌دید، بعد دست راستش را روی قلبش می‌گذاشت، حضرت ابوالفضل را صدا می‌کرد و در یک چشم به هم زدن می‌مرد!
بله، بله...شک نداشت که عفت می‌مرد. از تصور مرگ همسرش به گریه افتاد...هق هق می‌کرد و به کمپانی هارلی دیویدسن لعنتی فحش می‌داد!

در این اوضاع و احوال عفت خانوم که متوجه تاخیر گرگوار شده بود با تردید صدایش را بلندتر کرد:

ـــ ای بابا گرگوار، هنوز بلند نشدی؟ دوباره گرفتی خوابیدی یا خودتو به خواب زدی؟ دیگه نمیتونی با این ژست‌های مسخره خرم کنی...من تو و کلک‌هاتو خوب میشناسم.

ناگهان سکوت مرگباری که در اتاق مجاور برپا بود توجه او را جلب کرد...در طی آن مدت گرگوار حتی یک کلمه هم حرف نزده بود...این فکر او را ناراحت می‌کرد و به دنبال آن پاهایش سریعتر از همیشه به حرکت در آمد...سراسیمه به اتاق آمد و به جای گرگوار با یک هارلی دیویدسن عظیم‌الجثه روبه‌رو شد! ابتدا مانند مجسمه‌ای بی‌حرکت ایستاد، دهانش را باز کرد و با صدایی آرام شبیه نجوا گفت: هارلی؟!
درمانده و مستاصل به اطراف نگاه می‌کرد. از تصور یک هارلی دیویدسن سوپر اسپورت پلاک شده که اتفاقا پلاکش همان شماره کارت ملی گرگوار بود به وجد آمده بود! چیزی که همیشه آرزوی به دست آوردنش را داشت، حالا خیلی راحت از تختخواب مشترکشان سر در آورده بود... برای همین دیوانه وار بغل گشود و گرگوار را در آن فشرد!

گرگوار ابتدا این تغییرات زندگیشان را خصمانه تلقی کرد. نمیخواست در برابر وضع جدیدی که برایش به وجود آمده بود سر فرود بیاورد...نمی خواست از آن آزادی پیشین جدا شود زیرا از آن روز جمعه‌ها هر اتفاقی که میفتاد برایش غیر منتظره بود...با این وضع به سرعت نظام عادی گرگوار تغییر کرد، به هر آنچه که پیش می آمد لبخند می‌زد و رفتاری از خودش بروز می‌داد که انگار جمعه ها نباید انتظار رفتار قدغن و غیر منتظره‌ای داشته باشد.

از آن روز به بعد عفت، هر جمعه گاز گرگوار را می‌گیرد و در جاده‌ی مالهالند دیوید لینچ تک چرخ می‌زند!

نوشته شده توسط هلیا حنیفی در جمعه بیست و ششم آذر 1389 |

یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری که شما هیچ کدام یادتان نمی‌آید، در یک شب سرمای شدید و هوای صاف و آسمان بدون ابر که مو را به تن آدمی سیخ می‌کرد و همه‌ی جنبندگان، اعم از خزنده و چرنده و پرنده را به لانه‌هایشان می‌فرستاد، مادر وودی آلن و مادر هلیا توی بیمارستان بودند و داشتند نی‌نی‌هایشان را به دنیا می‌آوردند...پدر وودی آلن و پدر هلیا هم پشت در اتاق زایمان ساعت‌هایشان را نگاه می‌کردند و خودشان را تصور می‌کردند که تا دقایقی دیگر خانوم پرستار، وودی آلن و هلیا را کادو پیچ شده و در قنداق، توی بغلشان فرو می‌کند و به این ترتیب، در آن اوضاع و احوال و در آن هوای سرد و منجمد حرارت سوزانی را توی تنشان، درست اطراف شقیقه‌ها، نزدیک قلب و کف دست‌هایشان احساس می‌کردند!

وودی آلن و هلیا اما از توی ناف مادرشان دنیای سراسر ظلمت و تاریکی آدمها را نگاه می‌کردند و به این فکر می‌کردند که زنده بودن تا چه حد مشکل و عذاب آور است...بعد با پاهای برهنه، بدن خونین و لاشه‌ی بی‌جان رفته رفته از آسمان خدا فاصله گرفتند و به دنیا آمدند!

امروز اول دسامبر، دهم آذر سالگرد تولد هر دویشان مبارک!

نوشته شده توسط هلیا حنیفی در چهارشنبه دهم آذر 1389 |